غربت
غریب

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن ولی لب های خود همواره بستن
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل امید خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غم خانه رستن
چه دردیست در میان جمع بودن اما در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم
كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم
سوتكي سازند
گلويم سوتكي باشد به دست طفلكي
گستاخ و بازيگوش
و او يكريز پي در پي
دم گرم خودش را بر گلويم
سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را!
سلام دوستان
من حدیثه صاحب این وبلاگ هستم . خواستم از شما عزیزان بابت
دیدن وبلاگ این حقیر تشکر کنم .ممنون از نظرات سازندتون.
خوشحال میشم اگه به پیوندهای پیشین هم سری بزنین.
باتشکر:ستاره ی خاموش ((حدیثه ))
سری گریه کند وقت وداع !
سر من وقت وداع ،
گوشه ی دیوار گریست !.....


گريه كن
گريه قشنگه
گريه سهم دل تنگه
گريه كن
گريه غروبه
اشک را به چشمانم قرض بده تا صبح را برایت معنی کنم.
پاییز را باور مکن رنگ عوض می کند.
زرد آخرین تجربه تابستان است.
و عشق آخرین کلاهی که بر سرت گذاشتم.
به آفتاب بگو آینده رااز حجم چشمانم پاک کند و تو خود را برای گرفتن
به بهار بسپار.
دستت را به من بده و به انقضای بهار فکر کن.
عاقبت
عاقبت قلبت غروب می کند و من سوار بر باد به خاک می پیوندم
اگر عشق را دیدی از قول من به او بگو کلاهش را پس بگیرد.
من در حجم پر از خالیها زندگی میکنم
.........فقط زندگی می کنم.
اگر چشمهایم بدرقه نگاهت است تو به خاموشی فکر کن.
و خاطره حجم ذهنم باش باور دارم که
عشقها می میرند باور دارم که
دروغها عشقها را می سوزانند.
اگر دلت برایم تنگ شد به آئینه نگاه کن
من حجم آنرا با اشکهایم پر می کنم.
خونه من تنگه ولی فرقی نداره با قفس
تو خونه ی خالی من مرده هوای زندگی
دیگه نفس های منم گرفته بوی کهنگی
کی حرفاما گوش می کنه حرف من خسته گنگ
نشسته احساس سکوت رو تن بی حرارتم
یه روز رها بودم ولی مرده دیگه جسارتم
تموم لحظه های من ساکت و تکراری شده
تو رگهای خشک تنم غصه و غم جاری شده
همه بریدن از من و فقط تویی که با منی
بیا بیا بی هدفم میون قفل آهنی
می زنم هر نفس از دست فراقت فریاد
اگر یک لحظه پیدا شه که ارزو میکردی رازهایت را نگه داری و هیچ
وقت درون قلبت را اشکار نکنی و بخواهی عشقت را به من نشان دهی
می توانی ان را به من پروازش
بدهی

آن شب سرد و نفرین شده اینچنین آغاز شد