تبليغاتX
تنها و بیکس

تنها و بیکس

غریب

یه جای خیلی زیبا

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 20:4  توسط حدیثه  | 

اینم آتیشش

تش عشق تو شد باده و درجام افتاد 

 



نوشته

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 10:49  توسط حدیثه  | 

عشقی که.....

 

عشقی که منو دوست نداره

 ای رهگذران گوش
       
          آشفته دلی هست در این خلوت خاموش
                          
                  او زاده غم بود ز غم های جهان گشت فراموش...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 10:45  توسط حدیثه  | 

یه واقعیت



نوشته شده توسط

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 10:42  توسط حدیثه  | 

اینم بخاطر گنجیشک

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 21:13  توسط حدیثه  | 

وفای غم

خواب ناز بودم شبي...

ديدم کسي در مي زند...

در را گشودم روي او ...

 ديدم غم است در مي زند...

اي دوستان بي وفا...

از غم بياموزيد وفا...

غم با همه بيگانگي...

هر شب به من سر مي زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 10:24  توسط حدیثه  | 

مسافر آسمان


به دیدارم اگر می آیی                                                           

بیا به انتهای جاده عشق

به آنجا که آشیانه آخرین کبوتران عاشق است .

به نقطه ای که شمس طلوع می کند .

 و به آن مرزی که خورشید غروب می کند.

 و راهی که به انتهای جاده نزدیک است .

  آماده سفرشو و پا در جا ده ی عشق  بگزار .

سفر به شهری که سکوت فریاد جدایی است.

و مقصد انتهائی بی معنا .

وکبوتران غریبانه می گریند .

و در انتظار مقصدی به نام رهائی ، حسرت می کشند .

انتها ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 10:20  توسط حدیثه  | 

انتهای جاده

کی درپس لحظه های مرگ بدوم وبه انتهای راه نرسیده

 برگردم  ؟ 

  چراغ های رابطه خاموشند و جاده تاریک وناتمام .

  فریاد پشت سکوت دست وپا میزند.

  فریاد خوب میداند که اگر خودش باشد هزاران فریاد

 سکوتش میکنند.

 فریاد تلاشی شفاف میکند ولی باز مثل تمام همیشه های

 سنگین حسرت می ماند و جاده ای  بی انتها ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 10:8  توسط حدیثه  | 

مسافر

مسافر شهر غمی

غریبی مثل خودمی

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 12:1  توسط حدیثه  | 

گریه

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:59  توسط حدیثه  | 

بد نیست .......

بد نــــــيست اگر کمي به هم فکر کنيــــــــم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم
بد نــــــــيست اگرخانه ما سيماني اســـــــــت
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم
هر وقت زيادمان دلي ميشکـــــــــــــــــند
بد نــــــــيست که يک لحظه به هم فکر کنيم
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:56  توسط حدیثه  | 

شب هجرت

 

شب آغازهجرت تو شب در هم شکستنم بود

شب بیرهم رفتن تو شب از پا نشستنم بود

شب بی تو شب بی من شب دلمرده های تنها

شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود

روزگاری تنهای تنها دور از چشم شب جایی که هیچ کس را نتوان دید...

دل به اندوه خواهم سپرد.

 

 

 
   
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:52  توسط حدیثه  | 

ببین و فکر کن

 

 

این هم آخر کار........

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:39  توسط حدیثه  | 

فدات

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 19:23  توسط حدیثه  | 

گل رزی به رنگ روزگارم

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 18:25  توسط حدیثه  | 

خدایا غربتم را ختم گردان

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 18:24  توسط حدیثه  | 

بیا برگرد

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 18:22  توسط حدیثه  | 

غربت

دوستت دارم عزیزم... 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 19:49  توسط حدیثه  | 

این یه واقعیته

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 10:8  توسط حدیثه  | 

چه دردیست ؟؟؟؟؟

 

 

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر لبی شعری سرودن ولی لب های خود همواره بستن

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل امید خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غم خانه رستن

چه دردیست در میان جمع بودن اما در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 10:2  توسط حدیثه  | 

پس از مرگم

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمي خواهم بدانم

 كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

 ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم

 سوتكي سازند

 گلويم سوتكي باشد به دست طفلكي

 گستاخ و بازيگوش

 و او يكريز پي در پي

 دم گرم خودش را بر گلويم

 سخت بفشارد

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 9:32  توسط حدیثه  | 

تقدیر و تشکر

سلام دوستان

من حدیثه صاحب این وبلاگ هستم . خواستم از شما عزیزان بابت

 دیدن وبلاگ این حقیر تشکر کنم .ممنون از نظرات سازندتون.

  خوشحال میشم اگه به پیوندهای پیشین هم سری بزنین.

باتشکر:ستاره ی خاموش ((حدیثه ))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 9:28  توسط حدیثه  | 

زیباست !!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 18:50  توسط حدیثه  | 

داغونترینم

   روی هر شانه ،

               سری گریه کند وقت وداع !

  سر من وقت وداع ، 

                   گوشه ی دیوار گریست !.....

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 19:13  توسط حدیثه  | 

گریه کن

 

گريه كن

 
گريه قشنگه


گريه سهم دل تنگه


گريه كن


گريه غروبه

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 19:3  توسط حدیثه  | 

تقدیم به دلشکستگان

                                                                                           

اشک را به چشمانم قرض بده تا صبح را برایت معنی کنم.

پاییز را باور مکن رنگ عوض می کند.

زرد آخرین تجربه تابستان است.

و عشق آخرین کلاهی که بر سرت گذاشتم.

به آفتاب بگو آینده رااز حجم چشمانم پاک کند و تو خود را برای گرفتن

به بهار بسپار.

دستت را به من بده و به انقضای بهار فکر کن.

عاقبت

عاقبت قلبت غروب می کند و من سوار بر باد به خاک می پیوندم

اگر عشق را دیدی از قول من به او بگو کلاهش را پس بگیرد.

من در حجم پر از خالیها زندگی میکنم

.........فقط زندگی می کنم.

اگر چشمهایم بدرقه نگاهت است تو به خاموشی فکر کن.

و خاطره حجم ذهنم باش باور دارم که

عشقها می میرند باور دارم که

دروغها عشقها را می سوزانند.

اگر دلت برایم تنگ شد به آئینه نگاه کن

من حجم آنرا با اشکهایم پر می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 19:0  توسط حدیثه  | 

جدائی

 
+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 18:31  توسط حدیثه  | 

نیاز

 

 ماهی دل خسته منم بی کسم و بی هم نفس

خونه من تنگه ولی فرقی نداره با قفس

تو خونه ی خالی من مرده هوای زندگی

دیگه نفس های منم گرفته بوی کهنگی

کی حرفاما گوش می کنه حرف من خسته گنگ

نشسته احساس سکوت رو تن بی حرارتم

یه روز رها بودم ولی مرده دیگه جسارتم

تموم لحظه های من ساکت و تکراری شده

تو رگهای خشک تنم غصه و غم جاری شده

همه بریدن از من و فقط  تویی که با منی

بیا بیا بی هدفم میون قفل آهنی

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 19:59  توسط حدیثه  | 

بخدا قسم

Image hosted by TinyPic.com 
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 19:52  توسط حدیثه  | 

فریاد فریاد !!!!!!!!!!!

                  

می زنم هر نفس از دست فراقت فریاد   

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 19:44  توسط حدیثه  |